| :: شهيد علي اصغر پازوكي |
| فرزند رحمت الله |
|
مسئوليت : اطلاعات عملیات |
| متولد 1348 در تهران |
|
تاريخ شهادت :۲۸/۴/۶۶ هیجده ساله |
| تحصيلات : اول دبيرستان |
|
محل شهادت : - - جزيره مجنون |
| شغل : پاسدار |
|
نحوه شهادت : اصابت تركش به پاي چپ و شكم |
|
|
عمليات : تک مجنون |
| يگان :اطلاعات و عملیات |
|
محل دفن : گلزار شهداي گرمسار |
| مدت حضور ماه و روز |
|
بنياد : گرمسار |
| |
|
| |
| |

گفت :داداش هم گردان اخلاص (اطلاعات ) منو می خواد و هم واحد اداری کجا برم؟
گفتم :اگرآخرت میخواهی ؟برو اطلاعات جبهه و اگر دنیا می خواهی ِبرو واحد اداری
فورا تصمیم گرفت و رفت واحد اطلاعات
و بعد از بارها عملیات موفق درهمین واحد به شهادت رسید
..............................
در عملیات کربلای ۴ مجروح و بیمارستان سجاد تهران بستری شد ِ با پای گچ گرفته برای عملیات کربلای ۵ خودش رو رسوند جبهه ِ همه تعجب کردیم
..................
اینقدر رفع عیب تاسیسات مدرسه را می کرد بهش می گفتن اصغر ادیسون
..............با لباس سفید پرستاری طرح کاد مدرسه را طی می کرد
................
در جبهه آموزش غواصی و شنا به بچه ها می دادو سی کیلومتری شنا میکرد
و در گتوند ارتفاع ۳۰ متری را شیرجه می رفت
................
وقت دعا از همه جلوتر بود
و وقت خندوندن بچه از همه پیش
...................
روستامون ۵ یا ۶ خانوار بیشتر باقی نمونده بودن .یک کتابخونه با ۴۰-۵۰کتاب مختلف توی خونه تهیه کرده بود تا اونها استفاده کنند

براي خواهرش خواستگار آمده بود. حياط ما ديوار نداشت. تازه حقوق بگير شده بود، ماهي دو هزار تومان. ميخواست برگردد جبهه. سي تا ماشين آجرگرفت. شبانه روز با كمك داماد بزرگم ديوار را برد بالا. شبها كمكش ميكردم، اما روزها را نميگذاشت. ميگفت: « خوب نيست يكي رد ميشه! ». دوست نداشت كسي ما را ببيند. وقتي رفت فهميدم پايش پر از تركش بوده و اينقدر خودش را اذيت كرده است. هر وقت به ديوار نگاه ميكنم دلم آتش ميگيرد.
مادر شهيد
 سه روز بيخبري از او كافي بود كه از او قطع اميد كنيم. رفته بود شناسايي. ديگر داشتيم مطمئن ميشديم كه يا اسير شده يا شهيد. وقتي نيمه جان بود بچههاي خط پيدايش كردند. ريختيم سرش. نزديك بود آن نيمه جانش را هم بگيريم. ميگفت: « شب اول موقع برگشت راه رو گم كردم.گير افتادم. مجبور شدم بالاي درخت قايم بشم. عراقيها هم به افتخار مهمان ناخونده تا صبح زدن و رقصيدن! هر چه ميلشون بود خوردن. اگه ترس از اسارت نداشتم يكيشون رو زنده نميذاشتم. »
همرزم شهيد

وارد سنگر كه شدم ديدم يك گوشه نشسته و با يك چوب زمين را نقاشي ميكند. آنقدر پكر بود كه متوجه آمدنم نشده بود. خيلي دلش ميخواست برود خط مقدم. دوازده سالش بيشتر نبود. بچهها بهش گفته بودند: « اگه ماشين مهمات رو خالي كني فرمانده زرنگيتو ببينه، ممكنه ببرتت جلو!». به تنهايي ماشين را خالي كرده بود. وقتي فرمانده ديده بودش بهش گفته بود: « خدا قوت! ». چفيهاش را داده بود كه سر و صورتش را پاك كند. کارد ميزدي خونش در نميآمد.
همرزم شهید

رفته بود سر كلاس. همه ميزها پر بود جز يكي. او هم ميرود و آنجا مينشيند. بچهها گفتند: « توي اين ميز هركي نشسته شهيد شده! از همين الان فاتحه علياصغر رو بخونين! ». با خنده جواب داده بود: « شهادت الكي نصيب آدم نميشه، لياقت ميخواد. سعادت ميخواد كه من ندارم. اگه شد زهي سعادت! ».
پدر شهيد
۱۲ ساله بود که با دستکاری شناسنامه اش به جبهه رفت
۴ سال سابقه جبهه داشت و در ۱۸ سالگی به شهادت رسید
 پدرم از اول ميگفت: « اين بچه بيشتر از سنش ميفهمه. اما ما حسابي رويش باز نميكنيم. » قد و هيكلش درشت بود اما دوازده سال بيشتر نداشت. وقتي آن شب رضايتنامه را داد دست بابام، همه به حرف بابام رسيديم. خيلي زود خودش را پيدا كرده بود.
مسعود(برادر شهيد)
 موقع رفتن، مادر مثل هميشه تأكيد ميكرد که از سلامتيات ما را بيخبر نگذار! چند خط هم كه شده براي ما بنويس! علياصغر در جوابش گفت: « مادرجان، اونجا آن قدر كار است حتي وقت سر خاروندن هم نداريم، چه برسه به نامه نوشتن! ولي باز هم چشم! ». دستهايش را به نشانهي احترام روي چشمش گذاشت. مادرم چشمهايش را بوسيد و گفت: « نميخوام وقت تو رو بگيرم! اگه نرسيدي يه كاغذ سفيد كه بفرستي كافيه! فقط اسمت رو روش بنويس تا بدونيم زندهاي! ». آخرين نامهاش سفيد بود؛ سفيدِ سفيد. همانطور كه مادر گفته بود. اما برگ سفيد معنا داشت، معنايي كه هنوز هم به آن نرسيديم.
فاطمه(خواهر شهيد)
از صبح شوخيش گل كرده بود. سر به سر بچهها ميگذاشت. كار هميشگياش بود، اما آن روز صداي همه را در آورده بود. به تازگي مسؤول هماهنگي ستاد عوض شده بود. دست برقضا آمده بود براي سركشي خطوط مقدم. سراغ بچههاي اطلاعات عمليات را گرفت. علياصغر را نشان داديم. متعجب شد و گفت: « مسؤوليت مهمي رو به او دادن! ». فرداي آن روز دوباره به خطمان آمد. علياصغر را مشغول آموزش غواصي ديد. وقتي مطلع شد ركورد غواصي را شكسته و حدود سي كيلومتر غواصي ميكند، باورش نميشد همان آدم ديروز باشد. متوجه حال و احوال و دگرگونيش بودم. گفتم: « اين روزشه، بمون شبش رو هم ببين! ». گفت: « شبش چه جوريه؟ ». قبري را نشان دادم كه علياصغر كنده بود و تا دير وقت توي آن راز و نياز ميكرد.
همرزم شهيد

هر وقت اسمش در خانواده برده ميشد به ياد خاطرات شيرين و شوخيهايش ميافتيم. ناخودآگاه ميخنديم. هميشه براي ما اسمش با شادي همراه بود و هست. به همين خاطر نتوانستيم در شهادتش مشكي بپوشيم.
فاطمه(خواهر شهيد)

توي جبهه بزرگ شد. شيريني بزرگ شدنش را نچشيدم. دفعه اول كوچكترين سايز لباس بسيجي آنقدر برايش بزرگ بود كه آستينهايش را چند بار تا زده بود. بار آخر آنقدر قدش بلند شده بود كه موقع خداحافظي بايد خم ميشدم تا بوسش ميكردم.
مادر شهيد

با هم رفته بودند جبهه. علياصغر زودتر آمد مرخصي. طبق معمول به ما سر زد و گفت: « زن داداش، دو سه روز ديگه برميگردم. » ميدانستم براي چه ميگويد. منتظر بود هديهاي براي همسرم بخرم تا او ببرد. ميگفت: « من دست خالي نميرم. هديهاي که از طرف شما باشه خيلي ارزش داره. خستگي جنگ رو از تنش در ميياره! ».
ژيلا عربي(زن برادر شهيد)
کربلای ۴ مجروح شد و در کربلای ۵ با پا گچ گرفته شرکت نمود
مسعود(برادر شهيد)
اون معلم اخلاق مرد جبهه وایثار َ مربی اطلاعات و عملیات َ
زاهد شب َ فرماندهی مقتدر و مردم دوست بود
مسعود(برادر شهيد)
 مولاي من، تو خود ميداني كه تنها آرزوي من رسيدن به لقاي توست. پس اين مرغ پر و بال شكسته را از قفس مظالم نفس و بند شيطان رجيم آزاد كن و در هواي عشق و محبت اجازه پرواز ده! شهادت در راهت را نصيبم گردان! حال كه اسلام خون ميخواهد و احتياج به فداكاري و جانفشاني دارد، من هم جان ناقابلم را در كف اخلاص نهاده و اميدورام كه خداوند متعال مرا بپذيرد و قلم عفو بر گناهانم بكشد! تنها اميدم به رحمت، لطف و كرم اوست؛ زيرا، در طول عمر نتوانستم ذخيرهاي براي آخرتم جمع كنم.
قسمتي از وصيتنامه
 در چهارم اسفندماه سال هزار و سيصد و چهل و هشت در شهر تهران به دنيا آمد. ده ساله بود كه انقلاب به پيروزي رسيد. علاقهي خاصي به امام داشت. دوم راهنمايي بود كه با دستكاري كردن شناسنامه راهي جبهه شد. درسش را در جبهه ادامه داد. تا اول دبيرستان خواند. پس از چند بار حضور در جبهه در تاريخ بيستم تير ماه سال هزار و سيصد و شصت و چهار جزيره مجنون پيكر بيجانش را در آغوش گرفت. با ورودش به شهر، بركت آورد. نمنم باران بيموقع در اوج گرما تن و جان تشييع كنندگان را شستشو داد.
زندگينامه
|